|
|
|
|
|
سلام این هم یک کار قدیمی برای شما دوستان عزیز لطفا نظرتان را برایم بگذارید خودکارم که تمام شد تازه اول کار بود تو باید رنگ می دادی به متن خالی تکرارم آهنگ می دادی ولی چه حیف گذشتی و رفتی به خیالت سفید می نوشتم اما نه غزل غزل نگاه تو بود خودکارم که تمام شد خوکارم که تمام شد تازه فهمیدم شاعرانه یعنی چه؟ و خط ساده احساس برگهای دفترم پر شد از ابرهای پار پاره تنها خودکارم که تمام شد حرفهایم دیگر برای نوشتن نفس نداشت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:45 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اینجا تهران است هر چه می خواهی داد بزن کسی صدایت را در نمی آورد و و فرقی نمی کند به کدام لهجه درد می کشی اینجا تهران است با هزار سر که بزرگتر از خودشانند سلام همشهری دستت را دراز می کنی به سمتشان دستت را می گیرند دستبند می زنند خیابان را که می بینی زبانت بند می آید اینجا تهران است حالا هر چه می خواهی داد بزن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:13 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام به همه عزیزان و دوستان خوبم هنر باید در کنار تمام مردم باشد تا معنا پیدا کند و هنرمند نباید خودش را جدای ازعموم مردم بداند هر چقدر هم که در کلام به تبحر و تخصص دست پیدا کند این هم یک غزل برای کسانی که خود میزبانند تا میهمان شعرهای من : من روبروی پنجره تا ... انتها نداشت اما نگاه تو عادت به دورها نداشت
تا کی غزل بجای تو پر می کند مرا حیف از دلم قلم شد و یک جفت پا نداشت
گفتم تمام شهرتو را می دوم ولی از من چه مانده جز تب سردی که نا نداشت
با من سکوت کردی و رفتی که برگردی اما سکوت تلخ تو تو با من وفا نداشت
باید به پای چشم تو می سوخت این دلم راهی به جز عذاب تو در پیش پا نداشت
گفتند سکته سکته می کند اوزان شاعرش در من هزار سکته تلخی که جا نداشت . ................................................................. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:21 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام با ترانه سرا و هنر مند نوازنده ای آشنا شدم که از ناچاری در میدان امام حسین تهران گوشه یک جواهر فروشی نشسته بود و کارتهای برای پخش کردن به عابران در دست داشت بسیار نراحت و افسرده بود وقتی من به او برخورد کردم و خودم را معرفی کردم درد دل کرد و من دلم گرفت که چرا هنرمندان جامعه ما باید به چنین اوضاعی دچار شوند ؟ واقعا چه کسانی باید او را حمایت مالی کنند؟ مردمی را می بینم که به ناچار نان شب خود را در می آورند و مردمی که از ترس خالی گذاشتن پشتشان به جمع هرچه بیشتر مال می پردازند واقعا چه کسانی باید آنها را حمایت مالی کنند و اعتماد و امنییت را برقرار سازند ؟ ببخشید پر چانگی کردم و زیاده حرف زدم پرتم می کند این خیابان پر از پیچ و مردمی که پرند از خطوط عابرشان شعر هایم بد جور در سرم باد انداخته هنوز گیجم از سفید هایی که دور سرم می پیچد باید آمبولانس را به بیمارستان ببرند آمبولانس جیغ می کشد دور می شود و شهر کم کم گم می شود 29/2/87 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:0 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام به نظر شما اگر کسی فقط در عرصه کلام و کلمه به پختگی و مهارت کافی برسد و نامش در تمام انجمنها و حوزه های هنری بدرخشد شاعر است و بزرگ شده است ! بسیار انسانها را می بینیم که یا در کلام شاعرانه ضعیفند و یا در محافل ادبی از آنها یاد نمی شوند اما به جرعت می گویم بسیاری از آنها شاعرترند از بسیاری دیگر مگر نه اینکه احساس و معرفت شاعرانه همیشه جوهره وجودی یک شاعر را پر می کند من به جرات می گویم بسیار شاعر نماهایی را دیده ام که در شعر و شعریت در حد کمالند لیکن از این درونمایه اصلی محروم مانده اند و ذاتی بر خلاف آنچه باید باشند دارند شاعری که در کنار پنکه یا کولر می نشیند و با تخیل خدا دادی ا ش خود را به حس می برد و شعری عمیق مثلا در رابط با فقر می نویسد در حالی که تحمل یک شب گرسنگی و فقری که در شعر توصیف می کند را ندارد او که تنها در مجالس شاعرانه میان دوستان مثل خودش بزرگ می شود و شاعر است و شعر را ویژه افراد خاص می داند و مردم را عوام می داند شاید یادش رفته که وظیفه یک شاعر چیست ؟ و چه دین بزرگی به مردم خود دارد ؟ مردم شاعران را دوست دارند و آنها را پیامبران خود می دانند و وای به حال ما که رسالت خویش را از یاد برده ایم شعر که نان نمی شود نان که شعر نمی شود از هر طرف که نگاه می کنی نمی شود که عبور کنی این خیابان را بدون اینهمه راه راه سفید |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:29 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
خوب امروز هم با یه شعر جدید نوروزی در خدمتم :
هر شب کودکی در خوابهایت می دود و از پنجره کوچک اتاقت ستاره ها را می شمارد وبا هر انگشت یک ستاره بر می دارد اما تومیلیونها پنجره هم که داشته باشی باز هم ده انگشت کم می آوری ! ۱۵/۱/۸۷
دستهایم آنقدر کوچک است که به پنجره اتاق هم نمی رسد و نمی تواند از ازدحام خیابان سر در بیاورد اما من هرچه کوچکتر می شوم بزرگتر می شوم و پنجره هایی را می بینم که زن ها از آن سر در می آورند و کلاغهایی را که در شهر هلهله می کنند و عقلم می رسد به حرفهای که نباید برسد و دیگر به دستهایم فکر نمی کنم که از پا هایم آویزان شده اند ۸۷/۱/۱۶
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 15:44 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دوستان می توانند کتاب جدیدم را از نشانی ذیل تهیه کنند: ۱)تهران ـ خیابان پیروزی ـ بلوار ابوذر ـ پل پنجم ـ خیابان شهید بهشتی ـ انتهای کوچه ۲۲ و ۲۴ پلاک ۶۲۱ کارگاه چوب و صنایع دستی و هنری حجت اله سوری تلفن: ۳۳۱۵۱۳۸۳ - ۳۳۱۴۷۳۷۷ ۲) تهران - خیابان انقلاب- روبروی دانشگاه تهران- پاساژ فروزنده - فروشگاه خانه شاعران ایران باید شاعر باشی تا بفهمی
چقدر می شود روی این حرفها حساب کرد!
وقتی تمام حجم سکوتت روی این کاغذ می چکد
و زبانت بند می آ ید روی همین شعر
نوشته شده در نوروز ۸۷ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 18:4 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به همه دوستان
روزهای پایانی سال است یک سال هر چه بود خوب و بد گذشت و سال دیگری آغاز می شود سال دیگری که شاید اتفاقاتی بهتر یا بدتر برایمان بیفتد ما به هر حال حرکت می کنیم و طبیعت جریان دارد ازژیش فرا رسیدن سال ۱۳۸۷ هجری خورشیدی را به همه تبریک می گویم و امیدوارم سالی سبز و خوشی را در ژیش داشته باشین یک روز شعر من از یک صدا گم شد پیچید دور صدا بی صدا گم شد تا آمدم به خودم نا گهان دیدم یک موج دور سرم بی هوا گم شد گفتم دچار غزلهای بی وزنم یک مشت قافیه اما چرا گم شد لرزید پنجره ها دورتر دیدم مردی شبیه خودم بی صدا گم شد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:20 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
امیدوارم حال همه شما دوستان خوبم خوب باشه با چند خبر در خدمت شما هستم ۱) مجموعه غزل دوست شاعرمان جناب آقای حسن یعقوبی به اسم سپیده دم سکوت به چاپ رسید که شما می توانید از غزلهای زیبای ایشان استفاده کنید ۲) چاپ دوم مجموعه شعر دستم به داد دهانم نمی رسد نیز منتشر شده است که دوستان می توانند این کتاب را از کتابفروشیهای تهران و نیز از انتشارات طراوت واقع در میدان بهارستان خیابان مجاهدین اسلام کوچه شهید کشمشی تهیه کنند و حالا یک شعر جدید برای شما دوستان : چقدر نق می زند زنی که روبرویم ایستاده هر بار که پنجره را باز می کنم تا احساسم را به باد بدهم جیق می کشد زنی که نمی دانم از کدام سمت می وزد؟ نگاه می کنمش هنوز هم خیال می کند عاشقم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 11:7 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
دوستان خوب من می دونم که خیلی دیر به دیر آپ می کنم و همیشه باید شرمنده شما باشم ولی بهتون قول می دم دیگه زودتر آپ باشم آخه این مدت من امتحانات آخر ترم یا آخرین ترم تحصیلیم رو می گذروندم و .... اصلا بی خیال این حرفها راستی چاپ دوم مجموعه شعر من هم تقریبان نزدیکه که بیاد در ضمن چاپ اولین مجموعه شعر مستقل جناب آقای مهدی تقی نژاد عزیز هم که شامل غزل های شیرین ایشان و چند جواهری از شعرهای سپید هست به زودی منتشر میشه که اونم خبرتون می کنم و خبر بعدی هم راجع به سایت گروهی انجمن ادبی باز باران هست که فعلا به عنوان www.barangah.blogfa.com در اختیار شما عزیزان هست و می توانید شعرهای زیبای بچه های انجمن رو در این وبلاگ بخونید و نظرات ارزشمند خودتون رو بگذارید قابیل را جریمه کردیم هزار و هزار و یک بار و شعر گندم های گندیده نوشتیم
حوا را گناه کار و شیطان را تبرئه کردیم و نوشتیم سیب سیب
اسمش را گذاشتیم شعر بعد از تمدن اما هنوز آدم نشدیم و به سیب و گندم و هابیل تهمت می زنیم اردیبهشت سال ۱۳۸۰ (از کتاب دستم به داد دهانم نمی رسد)
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:29 توسط محمد سوری
|
|
||