|
|
|
|
|
سلام بچه ها نعمت های نازنینی هستند صاف و ساده و دوست داشتنی اونا قشنگترین شعرهای دنیا هستند می گن خیلی از شاعرا حالت های بچگیشونو دارن یعنی بچه گیاشون همیشه همراهشونه زیبا ترین عنصر یه شعر خوب سادگی و صداقت اونه بزرگ هم که می شوم شبها باید زود بخوابم قبل از همه ستاره ها باید فراموش کنم که شب چقدر می تواند بزرگ باشد و من کوچک تر از آنم که بتوانم همه آن را بخاطر بسپارم خوابم نمی آید از خودم بدم می آید به ستاره ها حسودی می کنم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:41 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
اگه از شعر ابزارش رو بگیرن یعنی همون کلمات شاعزانه ای رو که شاعر به انسجام شعری می رسونتش فکر می کنین باز هم می تونه یه شعر باشه بهتر بگم شاعر اگه ابزارش رو از دست بده میتونه بازم شاعر باشه یا..... ما از حوالی شعریم نه از اهالی شاعر شاعر که دلش بند نمی شود بنویسد ننویسد تیر می کشد اصلا چقدر فرق می کند نقطه سر خط
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:7 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا شده با خودت فکر کنی واقعا یک شعر خوب چیه ؟ اصلا یک شعر خوب باید چطوری باشه؟ بیشتر شعر شناسای حرفه ای می گن شعر رو نمیشه تعریف کردو شعریکمقیاس ثابت واسه خوب یا بد بودنش نداره با این حال عجیبه که تو همه جلسات شعری و نقد های ادبی سعی می کنند با مقیاسهای تعریف نشده خودشون شعر رو نقد کنند و.....
دیگر کسی نان و ستاره قسمت نمی کند دیگر کسی نمی خواهد با یستد اینجا پر است از صفهای جویده دلم گرفته خیابان چه حس شلوغی دارد چقدر دلم نان میخواهد چقدر دلم نان می خواهد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 1:20 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
تمام شب را راه رفته بودم
با پاهایی برهنه و دستهای کوچکم که روبرویم دراز شده بود چه خوابهای برهنه معصومی اما چه بیهوده تمام شد .............. کسی درون نیمه من راه میرفت و من داشتم به تو فکر می کردم داشتم... و دستهایم از خودم بزرگتر شده بود
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 15:24 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام حق
با سلام راستش اول نمی خواستم این وبلاگ رو طراحی کنم خوب که نگاه می کنیم میبینیم خیلی چیزا فرق کرده خونه ها خیابون ها حتی ارتباطای بین ادم ها با هم واقعیتش اینه که ما خیلی از هم دور شدیم... چقدر حوصله می خواهد ما هر روز همدیگر را کم می اوریم و از هم کم می شویم کمتر... چقدر حوصله می خواهد اصلا خودت فکر کن تمام شهر را هم بدوی به بغل دستی ات نمی رسی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 17:48 توسط محمد سوری
|
|
||