|
|
|
|
|
سلام امروز یاد یه شعر خوب از یکی از دوستانم افتادم از بچه های آبادان و همدانشگاهیه من که العان ایشون فارغ ال تحصیل شدن : دردا که در دیار شما درد یار دیست حتی انار قلب کسی زخم دار نیست
ای مردمی که مسخ بهارید و دلخوشید این فصل های تلخ و دروغین بهار نیست
احساس را چه ساده به تصویر می کشید یک ذره هم به عشق شما اعتبار نیست
اینجا اسارت است که بیداد می کند در شهر ما پرنده دل در حصار نیست
افسوس آسمان شما بی ستاره است سیاره های عشق شما بر مدار نیست
حالا که عشق را به تمسخر گدفته اید یعنی که جنس قلب شما از انار نیست
ـ
این درد ها نهایت پرواز آدمی است دردا که در دیار شما درد یار نیست حنیف جعفری خورشیدی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 14:31 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دنیای عجیبیه همممون خوب می دونیم اما بازم .... دیگه اگه یه نفر بخواد ساده باشه و مهربونی کنه بهش میگیم: تو حرف نداری خیلی خوبی اما تو دلمون میگیم :د ی و و نه وقتی از شعر فقط صداش میمونه که داره داد می زنه دیوونه دوست ندارم دیگه شعر بگم چقدر بزرگ شده بودم خودم را مچاله کردم روی کاغذ نگاه کردم هنوز چیزی نگفته بودم خطهای دفترم راه افتادند |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 2:27 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
بازم یه پنج شنبه دیگه اومد و باید بنویسم اما واقعا نمی دونم از چی بنویسم وقتی نوشتن کاری رو حل نمی کنه در جامعه ای زندگی می کنیم که فکر می کنیم خیلی زرنگیم اما خون خوذمون رو داریم در شیشه میریزیم در رابطه هامون کاملا شبیه ...... اصلا به اعتقاد بعضی من نباید اینا رو اینجوری بگم چون شاعر باید فقط شعر بگه یاد فیلمای هندی می افتم وقتی هنر مند رو می کشن ...... منتظر نبا شین بچه ها شعری ندارم اما یه نوید واسه همه منتشر شد./ مجموعه شعر با عنوان همین وبلاگ: دستم به داد دهانم نمی رسد سیاتی علیکم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 15:19 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
روزی می رسه که شاعر باید ابزار نوشتن رو رها کنه و با روحی سبک تر به مقصد و رسالت واقعی خودش حرکت کنه رسالت شعر شامل دو بخش میشه یکی بخش اولیه اون هست که همون لایه ظاهری یعنی یادگیری زبان شعری است برای تاثیر گذاری بیشتر که در واقع تنها مقدمه رسالت اصلی به حساب میاد اما بخش دوم همون ارتباط با مردم و همدردی با اونهاست و داشتن یک زندگی شاعرانه که تو این قسمت کلمات شاعرانه هدف نیستند و اونقدرا اهمیت ندارن بلکه جوهره درونی شعر خودش رو نشون میده
خیلی از ما خیالمی کنیم با یادگیری زبان شعری ایده ال رسالتشون تمومه و لی کمتر کسی میتونه شعر رو در جریان زندگیش داشته باشه وقتی از خیلی از شعرا که به سطح بالایی رسیدند می پرسی میگن ما شعرمون رو برای اهلش میگیم (یعنی شعرای حرفه ای) این درسته اما آیا واقعا شعر فقط مال یه عده محدودیه که زبان اون رو یاد گرفتن اونا می گن آدم نمی تونه تو زندگیش شاعر گونه باشه چون با شعر به کسی نون نمی دن من فکر می کنم ماها در بخش دوم رسالت شعری هممون ضعیفیم ما یادمون رفته برای چی شاعر شدیم اگه راست میگیم ابزار شعری رو کنار بزاریم وببینیم تو زندگیمون چقدر شاعریم ؟ سپید یا سیاه فرقی نمی کند بگذار شعر حرف خودش را بزند من به خاطره ای که شما باشید خوب فکر میکنم و شما به خاطره ای که من باشم حرف آخر را اول بکش بعلاوه پسوند هاء مثل حرف آخر اسم شما صفت خوبی می شود ها؟ راستی چرا سیب تازه به کله خاطراتمان نمی افتد ؟ نه با این حرفها هیچوقت شاعر خوبی نمی شوم باید همه کلماتم را پاک کنم آنوقت فقط می ماند حرف آخر که باید بلند بکشم
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:33 توسط محمد سوری
|
|
||