|
|
|
|
|
با سلام به همه عزیزان و دوستان خوبم هنر باید در کنار تمام مردم باشد تا معنا پیدا کند و هنرمند نباید خودش را جدای ازعموم مردم بداند هر چقدر هم که در کلام به تبحر و تخصص دست پیدا کند این هم یک غزل برای کسانی که خود میزبانند تا میهمان شعرهای من : من روبروی پنجره تا ... انتها نداشت اما نگاه تو عادت به دورها نداشت
تا کی غزل بجای تو پر می کند مرا حیف از دلم قلم شد و یک جفت پا نداشت
گفتم تمام شهرتو را می دوم ولی از من چه مانده جز تب سردی که نا نداشت
با من سکوت کردی و رفتی که برگردی اما سکوت تلخ تو تو با من وفا نداشت
باید به پای چشم تو می سوخت این دلم راهی به جز عذاب تو در پیش پا نداشت
گفتند سکته سکته می کند اوزان شاعرش در من هزار سکته تلخی که جا نداشت . ................................................................. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:21 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام با ترانه سرا و هنر مند نوازنده ای آشنا شدم که از ناچاری در میدان امام حسین تهران گوشه یک جواهر فروشی نشسته بود و کارتهای برای پخش کردن به عابران در دست داشت بسیار نراحت و افسرده بود وقتی من به او برخورد کردم و خودم را معرفی کردم درد دل کرد و من دلم گرفت که چرا هنرمندان جامعه ما باید به چنین اوضاعی دچار شوند ؟ واقعا چه کسانی باید او را حمایت مالی کنند؟ مردمی را می بینم که به ناچار نان شب خود را در می آورند و مردمی که از ترس خالی گذاشتن پشتشان به جمع هرچه بیشتر مال می پردازند واقعا چه کسانی باید آنها را حمایت مالی کنند و اعتماد و امنییت را برقرار سازند ؟ ببخشید پر چانگی کردم و زیاده حرف زدم پرتم می کند این خیابان پر از پیچ و مردمی که پرند از خطوط عابرشان شعر هایم بد جور در سرم باد انداخته هنوز گیجم از سفید هایی که دور سرم می پیچد باید آمبولانس را به بیمارستان ببرند آمبولانس جیغ می کشد دور می شود و شهر کم کم گم می شود 29/2/87 |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:0 توسط محمد سوری
|
|
||