|
|
|
|
|
سلام اول از همه ممنونم از همه شما دوستانی که مرا مورد لطف و محبت خود قرار دادید از دوستان عزیزی که شعرهای مرا می خوانند شما که نگاهتان را بی بهانه ارج می نهم و عاشقانه دوستتان دارم با یک غزل جدید از خودم به روزم ومنتظر نظرات شما دوستان: شبیه قلب ثانیه ها... من هنوز بیدارم واز نگاه عقزبه ها دست بر نمی دارم دوباره دانه های دلم را بهانه می گیرم و پشت قاب پنجره هایم پرنده می کارم اگر چه از غریبی این شهر تازه می ترسم من از هجوم زاویه هایی که بسته بیزارم تمام قلب پنجره ها تیر می کشد وقتی که لهجه های ترد دلم را به شیشه بسپارم نوشته شده در 25/4/87 |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 20:35 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این هم یک کار قدیمی برای شما دوستان عزیز لطفا نظرتان را برایم بگذارید خودکارم که تمام شد تازه اول کار بود تو باید رنگ می دادی به متن خالی تکرارم آهنگ می دادی ولی چه حیف گذشتی و رفتی به خیالت سفید می نوشتم اما نه غزل غزل نگاه تو بود خودکارم که تمام شد خوکارم که تمام شد تازه فهمیدم شاعرانه یعنی چه؟ و خط ساده احساس برگهای دفترم پر شد از ابرهای پار پاره تنها خودکارم که تمام شد حرفهایم دیگر برای نوشتن نفس نداشت |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:45 توسط محمد سوری
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام اینجا تهران است هر چه می خواهی داد بزن کسی صدایت را در نمی آورد و و فرقی نمی کند به کدام لهجه درد می کشی اینجا تهران است با هزار سر که بزرگتر از خودشانند سلام همشهری دستت را دراز می کنی به سمتشان دستت را می گیرند دستبند می زنند خیابان را که می بینی زبانت بند می آید اینجا تهران است حالا هر چه می خواهی داد بزن |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:13 توسط محمد سوری
|
|
||