تبليغاتX
دستم به داد دهانم نمي رسد -
شعر

با سلام به همه عزیزان و دوستان خوبم

هنر باید در کنار تمام مردم باشد تا معنا پیدا کند و هنرمند نباید خودش را جدای ازعموم  مردم بداند هر چقدر هم که در کلام به تبحر و تخصص دست پیدا کند

این هم یک غزل برای کسانی که خود میزبانند تا میهمان شعرهای من : 

من روبروی پنجره تا ... انتها نداشت

اما نگاه تو عادت به دورها نداشت

 

تا کی غزل بجای تو پر می کند مرا

حیف از دلم قلم شد و یک جفت پا نداشت

 

گفتم تمام شهرتو را می دوم ولی

از من چه مانده جز تب سردی که نا نداشت

 

با من سکوت کردی و رفتی که برگردی

اما سکوت تلخ تو  تو با من وفا نداشت

 

باید به پای چشم تو می سوخت این دلم

راهی به جز عذاب تو در پیش پا نداشت

 

گفتند سکته سکته می کند اوزان شاعرش

در من هزار سکته تلخی که جا نداشت .

                                                                    تیر ماه ۸۴

.................................................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:21  توسط محمد سوری  |